تبليغاتX
همه چی اینجا میتونید پیدا کنید
همه چی اینجا میتونید پیدا کنید همه چی دارم بیا تو
تولوپ لوتوپ

سلام سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟!

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان بابا خوبن؟! دوست ها چطور؟!

راستی راستی :

 ولنتاین مبارک

چی واسه دوست دختراتون خریدید؟؟!

اخه اینم کادو بود گرفتی ، این اجر نوش جانت...

حالا بیخیال بریم سر موضوع اصلی مون


یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کار بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .

خلاصه الهی بمیرم برای ای دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی

مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ......

مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟

روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند

مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته :

خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی

شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........

سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!

ش***ا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد .

زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی

که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره .

همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند


<<مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد.>>


مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ                    


چطور بودند؟! خوشتون اومد؟

 خیلی جالب بودند نه؟!     ببخشید یکم کم بود!!!

منکه خودم رسما خیلی خوشم اومده! راستی...

تا یادم نرفته بگم که برام یه سایت اپلود عکس هم

معرفی کنید! خودم همیشه میرم  xs.to

اما خوب نیست پنج تا در میون میگیره! 

خوب خوب خوب کاری ندارید؟!

منتظر نظراتون هستم.

خداحافظ....


ادامه مطلب
لینک ثابت| یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
دنگ بنگ بنگ دنگ...

یک ، دو ، سه ، امتحان میکنیم.

سلام سلام سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان بابا خوبن؟!

اهل محل خوبن؟! کاسب های محله چطورن ؟!

با درس و مشق چیکار میکنید؟! معدلتون چند شد؟!

راستی احوال معلماتون چطوره؟! سوزن میذارید زیر صندلی؟!

بریم سر اصل مطلب ، راستی از نظرات خوبتون هم ممنونم!

کدام: عشق؟ ثروت؟ موفقیت؟

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
 
 
ازت متشکرم دوست همیشگی من
 
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .

اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!
 
 
پسری کوچک...
 
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌ رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه.
 
بازیگر
 
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود... حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم!!!
خرید معجزه
 
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!
 
جوک جوک جوک جوک
 
چند نفر داشتن غذا ميخوردن يهو يكيشون ميتركه بهش ميگن خوش به حالت سير شدي
 
جيگرم با جيگرت 2تاميشه جيگرتو موش نخوره......جيگرم تنها ميشه
 
يه نفر دو سال رفت سربازي بعدازدوسال كارت پايان خدمت ميدن ميگه من كه اينو دارم به من گواهينامه بديد
 

يارو ميره دكتر ميگه من شبا خواب ميبينم با خرا فوتبال بازي ميكنم و دكتره ميگه اين قرصا رو بخور و يارو ميگه ميشه از فردا بخورم امشب فيناله

خوب خوب خوب
امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه.
ببخشید نتوستم عکس بذارم .
فعلا بای تا های و چای

ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
بولنگ بولنگ گوپس گوپس

سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چیکارا میکنید؟!

خوش میگذره؟! با امتحان ها چطورید؟ امتحان ندارید، چطورید؟!

امروز 22 دی ماهه!ببینید چقدر باهوش شدم!

یکم هنوز از دستتون ناراحتم!! اخه انصافه؟! فقط دوتا نظر؟!

بازم از اونایی که بهم نظر دادن ممنونم ،جناب احسان موسوی،

یه انسان وکیمیا،همون طور که تو پست های قبلی گفتم، بابا توروخدا

بهم بگید چی بذارم تو وبلاگم، چیکار کنم؟! همین جوری خوبه؟!

بده؟! چیه؟! در ضمن از اقا سجاد هم خیلی ناراحتم.

بهش دوتا نظر دادم بهش گفتم اپم ولی نیومد!خیلی ناراحتم کرد

جدی جدی به نظر خودتون سه تا نظر بسه؟!!

نه واسه وبلاگ خودم به طور کلی، ولی به هرحال خوشحال شدم

چون احتمال میدادم که تعداد نظرات ۰ باشه! منظورم از ۰ همون

صفر خودمونه! اینجا خیلی معلوم نیست! خوب بیخیلی...میسوزیم و

میسازیم، بازم مثل همیشه با عکس و داستان و جوک اومدم


 

ماه محرم را به همه شما دوستان تسلیت میگویم...


داستان

مادری براي ديدن پسرش ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه

پسرش با يك هم اتاقي دختر ‎زندگي ميكند. كاري از دست او  بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي

 مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. پسر كه فكر

مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم

كه من و اون فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يك هفته بعد‎زمانی که مادرش به تهران رفت  ،دختره پيش او آمد و گفت : " از وقتي كه

مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ "

"خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن

نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران

برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، پسرت

وز بعد ، پسر، يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با دختره

رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او

در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان

داستان

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیرنیست.

داستان

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه

يکديگررا دوست داشتند...

زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم...

مرد جوان : نه، اينجوري بهتره ...

زن جوان : خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگي که منو دوست داري...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : منو محکم بگير...

زن جوان : خوب حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر

خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.....

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسيکلت با

ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن

ترمزموتورسيکلت رخ داده ، يکي از دو سرنشين زنده مانده و ديگري

درگذشت، مرد جوان که از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود ،پس

بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوست دارم را از زبان او

بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

داستان

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !


جوک

يه روز يه كانگورو بچش گم ميشه . ميره پيشه پليس ميگه اقاي پليس جيبمو زدن .

يكي بدو بدو از جهنم مياد بيرون. ميگن چرا داري فرار ميكني؟ميگه آخه جهنم آتيش گرفته.

هوا شناسي گفت برف باعث يخ زدن گلها شده ! منم اومدم ببينم گل من حالش چطوره؟

مادره به بچه اش ميگه پسرم اگه قول بدي ديگه دزدي نكني به بابات ميگم برات يه دوچرخه به دزده

یارو سیگارش خاموش میشه هلش میده روشن میشه


عکس ، برای منٌت کشی...

برای اقایون



برای خانم ها



خوب خوب خوب امیدوارم که از این پست خوشتون اومده باشه و بنابر

نظرات دوستمون کیمیا 

پست رو بیشتر کردم ، به قول کیمیا بای بای تا های های

 

 کریسمس مبارک...

 


ادامه مطلب
لینک ثابت| یکشنبه 22 دی1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
دو دو دو دورو....

 سلام سلام صدتا سلام...

به شما نوزاد ها، شما کودکان، شما نوجوانان، شما جوان ها

شما افراد مُسن، شما پیر ها و همه و همه و همه...

نه قهر بودم نه هیچی!!! ویندوز کامپیوترم پاک شده بود

حالا امروز بعد از یک ماه و نیم! که تقریبا هیجده روز دیگه میشه دو ماه

اومدم حالا امیدوارم شماها مثل همیشه باشین و بهم سر بزنید.

نبینم برید و پشت سرتون هم نگاه نکنید!...

 راستی راستی ۹ اذر تولدم بود... تولدم مبارک...

کادو ها رو رد کنید بیاد ببینم ، نکنه یادتون رفته؟!

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک...

 در ضمن همه ی عید ها رو بهتون تبریک میگم ایشاالله که موفق باشین.

تولدم مبارک

   

اینم کادوی شما به من !!!!!!!

 


خوب خوب خوب حالا یکم بریم داستان بخونیم.

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."

 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...
 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی

 همین است ...

 

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"  حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد

 


من که اینا رو خوندم کلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه...


پیام بازرگانی

دل من با دل تو خورده گره، ای بی ادب دلتو باز کن که دلم درد گرفت!!!!


خوب خوب خوب

سر بلند و دراز باشید بای بای...


ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه 6 دی1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
تالاپ تولوپ

سلام سلام سلام...

یه سلام مخصوص خدمت شما دوستای خوبم...

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان اینا خوبن؟!

بابا اخه دلتون میاد نگید که من چی بذارم تو وبم؟!

نامردا؟! خوب بگین دیگه!

حالا بیخیال! یه کاریش میکنیم!

»جوک«

از تركه سوال مي كنن اگه تو دريا بيفتي و يه نهنگ دنبالت كنه چيكار مي كني؟تركه مي گه:مي رم بالاي درخت....مي گن اخه وسط دريا درخت كجا بود؟؟؟؟؟ميگه:مجبورم مي فهمي....مجبورم

زن و شوهري جوان بر اثر گاز گرفتگي جان باختند همشهري عزيز تا بوس هست گاز چرا؟

زن یه ترکه بهش می گه شوهر همسایه، هر روز صبح که می خواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمی کنی؟
ترکه می گه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمی شناسم
...

سه تا ديوونه روميبرن ختم تا ببينن خوب شدن يانه دوتاشون ميزنن وميرقصن سومي اروم نشسته بوده رييس بيمارستان فكركردخوب شده گفت تو چرا نميرقصي ديوونه گفت اخه من عروسم

به يارو ميگن نظرت راجع به زلزله چيه؟ ميگه : خوبه فقط وقتش كمه

غضنفر دو تا بلوك سيمانی رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته می‌برده بالای ساختمون ،صاحب‌ كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داری،‌ چرا اينا رو ميگذاری رو كولت ؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتم رو اذيت می كرد !

ترکه ميره دستشويي و در مي زنه. يه عربه مي گه: اهم... ترکه مي‌گه: حالا اسمت چيه؟ عربه ميگه: محمد حسن خليل. وحید مي‌گه: اي پدرسوخته‌ها، سه تايي رفتين توالت؟


سالها پیش ، جوانی بنام موگو در چین زندگی می کرد که با سنگ شکنی زندگی اش را می گذراند . جوان نیرومندی بود اما از سرنوشتش راضی نبود و شب و روز شکوه می کرد . آنقدر به خدا شکوه کرد که سرانجام فرشته نگهبا نش ظاهر شد و گفت :" تو سالمی و زندگی دارازی در پیش داری . همه جوان ها با کاری مثل تو شروع می کنند پس چرا تو شکایت می کنی ؟"

مو گو پاسخ داد : " خدا با من منصف نبوده فرصتی برای رشد به من نداده ."

فرشته نگران شد به درگاه خدا رفت و از او کمک خواست تا انسان تحت حمایت او روحش را از دست ندهد .

خداوند گفت : آن گونه با شد که خواهی .

هر آرزوی مو گو بر آورده خواهد شد .

روز بعد موگو در حال سنگ شکستن ،کالسکه جواهرنشان اشراف زاده ای را دید و به تلخی گفت :چرا نمی شود من هم یک اشراف زاده باشم ؟

فرشته با خوشحالی عظیمی گفت : " چنین باشد ! "

و موگو صاحب قصری با شکوه و ثروت فراوانی شد . یک روز عصر هوا خیلی گرم بود ؛ موگو حتی زیر چتر آفتا بی اش هم عرق می ریخت . متوجه شد که مو قعیتش اصلا جالب نیست با لاتر از امپراتورها  و شاهزادگان خورشید بود از هیچکس اطاعت نمی کرد ، او پادشاه حقیقی بود .

نالید :آه فرشته من ! چرا نمی توانم خورشید باشم ؟

فرشته که سعی می کرد اندوهش را از آن همه جاه طلبی پنهان کند اعلام کرد : " پس چنین باشد !"

و موگو همانطور که می خواست  خورشید  شد . همانطور که در آسمان می در خشید و تحسینش می کردن که می تواند به میل خود گندم ها را برساند یا آنها را بسوزاند ،نقطه سیاهی به طرف او آمد و بزرگ شد . مو گو متو جه  شد که یک تکه ابر است . ابر جلو او را گستر د و دیگر نتوانست زمین را ببیند .

مو گو فریاد زد :فرشته ! ابر از خورشید نیرومند ترا ست ! سرنو شت من این است که ابر باشم !"

فرشته پاسخ داد : چنین باشد !

 مو گو به یک تکه ابر مبدل شد و فکر کرد سرانجام به رویا یش رسیده است . خورشید را پوشاند و فریاد زد : "من نیرومندم ."

امواج را شوراند و غرید :من شکست نا پذیرم .

اما در ساحل متروک اقیانوس ، سنگ خارای عظیمی را دید که به اندازه دنیا قدمت داشت . موگو فکر کرد که سنگ او را به مبارزه می طلبد و تو فانی بر انگیخت که دنیا تا آن زمان ندیده بود . امواج عظیم به سوی سنگ هجوم بردند اما سنگ محکم و پا برجا سر جایش ماند .

مو گو فریاد زد : فرشته سنگ از ابر قوی تر است .

و موگو به سنگ خارا تبدیل شد . از خودش می پرسید :"حالا دیگر کی

می تواند مرا شکست دهد ؟ من قوی ترین موجود جهانم !"

وموگو به سنگ خارا تبدیل شد . از خودش می پرسید :" حالا دیگر کی

می تواند مرا شکست دهد ؟ من قوی ترین موجود جهانم !"

و سالها گذشت تا این که یکروز موگو احساس کرد تیشه تیزی دربدن سنگی اش فرورفت، درد عظیمی در بدنش پیچید ،انگار بخشی از بدن سنگی اش زخم برداشته بود . بعد صدای ضربات محکم و مداومی را شنید و دوباره درد در بدنش پیچید . 

همان طور که داشت از درد دیوانه می شد نا لید :

فرشته ! کسی می خواهد مرا بکشد ! او از من قوی تر است ، می خواهم مثل او باشم ! "

فرشته گریان اعلام کرد : "چنین باشد !"

و موگو دوباره شروع کرد به شکستن سنگ


تیجه اخلاقی : به همینی که هستی راضی باش...


مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین  می رسند ، باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.مرد از فرشته پرسید : شما دارید چکار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم . مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته  ی بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یک فرشته با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ، نا الطاف و رحمات خدا را توسط پیک هایی به بندگان زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته !!! مرد با تعجب پرسید : شما اینجا چکار می کنید و چرا بیکاری ؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا را بفرستند ولی تنها عده ی کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟! فرشته پاسخ داد : کار مشکلی نیست ، فقط باید بگویند:  " خدایا متشکرم "


نتیجه اخلاقی: اقا جون مگه زورت میاد بگی خدایا متشکرم؟!


خوب خوب خوبــــــــــــــــــ امید وارم از این پست خوشتون اومــــــــــده باشه

بای بای وای وای های بای تا بعد...


ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه 24 آبان1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
شالاپ شولوپ

سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟ از نظرات ممنونم.

امروز داشتم با دست پر میومدم که یهو دوباره دستم رفت رو یه

دکمه و رفت صفحه ی اول!!!!!

بریم سر اصل مطلب:

مرکز جوک های من

يارو به زنش ميگه برو مهريه تو بزار اجرا تا با پولش خونه بخريم

يارو ميره خواستگاري روش نميشده بگه چوپونم ميگه لوازم يدكي گوسفند دارم

يكي عاشق ميشه روسردرخونش مئ نوئسه به زودي دراين مكان عروسي برگزارميشود

روباهي به زاغي گفت: چه سري!چه دمي!عجب پايي!

زاغ: بي ناموس خجالت بكش. اون موقع كلاس دوم بودم,الان نامزد دارم!

كارگر رو ميخواستن دار بزنن ميگن حرف ديگه اي نداري بر ميگرده ميگه كارگر نميخواي

ميخوام دورت بگرامیدوارم خوشتون اومده باشه واسه خوندن بقیه اش هم برین سایت اصلی..دم اما كو بنزين


اینجارو!!!

قابل توجه ی اقایون و خانمهایی که چت میکنند!!


ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

 قدر مادراتونو بدونید که خیلی براتون زحمت کشیدن، مامان جونم ازت ممنونم

مامان جون دوستت دارم

خوب دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه!

بای بای...

دوستتون دارم... بای بای بای بای


ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
یهووووووو.... یاهو........

« بسم الله الرحمن الرحیم »

سلام علیکم حال شما؟ احوال شما خوبید شما؟

الان اعصابم خیلی خیلی خورده!!!!

میدونید چرا؟ چون یه پست بلند و بالا نوشتم و...

خودتون میدونید مثل همیشه بلاگفا قاط زد...

خوب من دیگه نمیتونم زیاد طولش بدم ولی اول بگم که از نظرای

زیادتون خیلی خیلی ممنونم.

بازم اینجوری نظر بدین.

باشه ؟

بریم سر اصل مطلب:


پدران و مادران عزیز ، فرزندان خود را به ما بسپارید.اولین مدرسه با مجوز گشت ارشاد و

مجرب ترین کادر ممکن!!

مدیر محترم: جناب آقای امیر رضایا (به علت کلفت بودن پارتی)

معاونین محترم: آقایان سروش هیچکس و رضا پیشرو (جذبه ی اولی به خاطر سیبیلاش و دومی به خاطر چشمای میر غضبیش..!!)

مشاور محترم: آقای حسین مخته (شستشو دادن مغز دانش آموزان به طور ریتمیک و البته هدایت صحیح اونا!)

دفتر دار محترم: آقای علیش مس

معلم پرورشی : آقای یاس (شرکت دادن دانش آموزان در انواع نمایش و سرود اعم از خودکشی، بیکاری، اعتیاد و ...)

معلم بهداشت: آقای شاهین فلاکت (موی کثیف، ناخن بلند. واه واه واه)

معلم ورزش :آقای ساسی مانکن ( همراه با کلاس های فشرده ی یوگا )

معلم قرآن : آقای شروین (برای شناخت مهارت کار ایشون و تحریرای زیباشون رجوع بشه به ترانه ی تو خوشگلی)

معلم زیست :آقای اردلان طعمه (جلسه ی ویژه در رابطه با راز بقا )

معلم دین و زندگی :آقای آرمین تو ای اف ام (واقعا" مگه تعداد شهیدای ما کمه؟)

پیش نماز محترم و معتقد : آیت ا... حسین تهی (  هر چیزی جای خودشو داره.. )

خدمه عزیز و نور چشم آقایون بالا: مشدی امیر تتلو...

          

خوب خوب خوب یه مطلب دیگه هم میذارم

قول میدم پست بعدی عکس و دستور اشپزی و طنز ( جوک) و شعر و.... بذارم.

فقط نظرای این پست حداقل تا ۵ و اگه میخواین منو خوشحال کنید بالای ۱۰...

ببخشید اگه پست امروزم  بود...


پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد

 و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي امد .

وي را صدا زد و با كمال ادب از او پرسيد:مي بخشيد اقا شما را به چه علت به تيمارستان اورده اند؟

مرد جواب داد : اقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين

دختر خوشش امد و با او ازدواج كرد از ان روز به بعد زن من مادرزن پدر شوهرش شد و

چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند و چنگيز

برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد

و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم.چندي بعد زن من پسري زاييد و از ان روز زن پدرم

خواهر ناتني پسرم و حتي مادر بزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و

حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دخترزنم خواهر پسرم شود بنده ظاهرا

خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم

پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.

حالا اقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد ايا كارتان به تيمارستان نمي كشيد؟

         

بای تا های...

با بیسکوییت های بای...

بابا کلی با کلاس شدم

( خیلی از این شکلک ها             خوشم میاد مخصوصا

همون اولی یعنی  ، بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای)


ادامه مطلب
لینک ثابت| سه شنبه 23 مهر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
بیق بیق... ، بوق بوق...

بیق بیق ، بوق بوق...

اینجا هم اکنون تهران است و صدای بوق هایی که میشنوید

نشان دهنده ی این است که چقدر تهران شلوغ و پر سر

و صداست و این ترافیکی که نمیبینید در خیابان ... هست.

برو اقا بیب بیب... بوق بوق ... بیق بیق... بیوووووبیووووو...

سلام سلام سلام.

سلامی به پر سروصدایی ژیان و به زیباییه شترهای افریقایی!!!

ماشین جوجه کشی که میگن همینه!...


خوب خوب خوب اینم از یه داستان

دختری در یک خانواده فقیر ...هرچه پول داشت را خرج یک جعبه و یک کاغذ کادو کرد و آنرا به پدرش هدیه کرد ... پدر جعبه را باز کرد ..خالی بود...با عصبانیت بر دخترش فریاد زد :مگه تو نمیدونی وقتی به کسی کادو میدن باید یه چیزی توش باشه؟..... دختر با چشمانی اشکبار گفت : ولی پدر من برای تو در این کادو هزاران بوسه گذاشته ام ......... و این دفعه پدر بود که اشک می ریخت...

مردي مي‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم.
لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ولي حالا حس مي‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست !
(درسته که که میگن مردها بی جنبه هستند(البته بعضی های).)

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند .
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد .
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود . پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود . برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد . یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .
این داستان ماست .
ما زندگیمان را میسازیم . هر روز میگذرد . گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم . اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم . فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود . یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود .
**مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید **


و این ها هم چندتا شماره ی رپر ها ! البته میگن!.

امير تتلو : 09123702067

حسين تهي : 09329510111

سروش هيچ کس : ۰۹۳۵۴۲۳۱۴۳۴

رضا پيشرو : 09126275862

شاهين فلاکت : 09329169569

عليش شمس : 09121253788

بيباک : 09126543287

 


بای بای


ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه 13 مهر1387ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
تیک تاک تیک تاک...

تیک تاک تیک تاک...

ساعت ۱:۵ دقیقه میباشد.

سلام ، سلامی به لطافت گل ها جنوب افریقای شمالی

و به خوش بویی توالت های عمومی

وبه زیبایی بوفالو های استرالیایی

سلام سلام سلام...

حال شما چطوره احوال شما چطوره ؟ خویید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چه خبرا؟ بچه های محله خوبن؟ خوشن؟ سلامتن؟

فردا در مدرسه ها باز میشه           خورشید از اون پنجره پیدا میشه


فرشته یک کودک

 کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ  داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی گفت: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی!
منبع : http://www.plach.blogfa.com/ با تشکر از عسل جون


ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه 1 مهر1387ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
میگ میگ
سلام سلام سلام
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
چه خبرا؟
مامان بابا خوبن؟
بچه های محله؟
همسایه ها؟
خودت چطوری؟؟
خوبی؟
به من چه؟
بیخیال...
خوب خوب خوب
قالب جدیدم مبارک مبارک ...

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
 
برداشته شده از وبلاگ مجتبی خان

خوشتون اومد؟
حالا یه مطلب باحال دیگه...

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
 
برداشته شده از وبلاگ دوست خوبم  خاله سوسکه

 
خوشتون اومد؟ واقعا به نظر خودم جالب بود.
یکی از دوستان نظر دادن که خاطرات رو بیشتر کنم.
چشم ایشاالله پست بعدی خاطره به همراه چاشنی های دیگه

خوب دیگه.
پایان پست امروز.
تا پست بعد :
بای بای...
 

ادامه مطلب
لینک ثابت| یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط کاملیا و کامیار |
در باره وبلاگ
سلام .
من کاملیا هستم.
یه دختر شیطون و خوشگل و باادب.
22 سالمه
رشته ام مهندسی مکانیکیه!!
در تهران زندگی میکنم.
یه برادر دارم کامیار.
خوشگل و بلا و دخترکـش.
27 سالشه.
رشته اش گرافیکه!!
این وبلاگو درست کردم که دوست پیدا کنم.
تو این وبلاگ عکس کم میذارم.
میخوام بیشتر بنویسم.
دوستتون دارم.
منتظر نظراتونم هستم.
اگه ماشیناتونم خراب شد در خدمتم!
در ضمن ببخشید که من منبع این عکسو یادم رفت بنویسم.
http://www.noyan.blogfa.com/

وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
نویسندگان
امکانات
اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS
آرشیو موضوعی
آرشیو
هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
پیوندهای روزانه
لینک دوستان
kOchOlO
ترانه ها... (همه چی داره..)
ورود دختران ممنوع!
برای همه...
دانشگاه پیام نور
ابریشم ( اسی جون)
وروجکی با کفش های کتانی
جایی شبیه قلب من
گوجه سبز ترش
حنا دختری در مزرعه ( خیلی خوشمله)
سیروش ( پر از خنده)
تک پسر::قالب ساز
لوگوی دوستان
تک پسر یک سایت واقا تک

جستجو




آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:ترجمه قالب:
تک پسر یک سایت واقا تک

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

Template design by: Takpesar.blogfa.com

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس