تبليغاتX
منگولی جات
   
منگولی جات
منو اون توی دنیا چی داریم غیر یه وبلاگ؟!
 
 
آرشيو مطالب

هفته سوم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته سوم مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته چهارم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته دوم مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته چهارم فروردین 1387

____________________
منگولات اخیر

پوچی پاچی پو

خیش خیش

شلپ شولپ

بیب بیب قام قام

قام قاممممممممممم

تولوپ لوتوپ

دنگ بنگ بنگ دنگ...

بولنگ بولنگ گوپس گوپس

دو دو دو دورو....

تالاپ تولوپ

____________________
پیوند ها

kOchOlO

ترانه ها... (همه چی داره..)

ورود دختران ممنوع!

برای همه...

دانشگاه پیام نور

ابریشم ( اسی جون)

وروجکی با کفش های کتانی

جایی شبیه قلب من

گوجه سبز ترش

حنا دختری در مزرعه

سیروش ( پر از خنده)

دخـــــتر مشرق زمین

فوتبال... رپ... کشتی کجو...

یه وبلاگ پر از چیزای جورواجور

ویرگولی...

شوک!...

دختر آریایی

کشتی کج

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه 18 مهر1388

پوچی پاچی پو

سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چکار مکنید؟! درس مخونید؟! آره!؟ خوب بخونید!

بز منقار دارد! جالبه نه؟!

خوب جدی جدی چیکار میکنید؟! اِ بچه چرا فحش میدی؟!

نکه پام شکسته بود رو مغزم اثر گذاشته!

آقا یه روز یه منگوله میخوره به ویرگوله میشه دیوونه!

از اثرات همونه! میگی نه خوب دو سه خط بالا رو بخون!

راستی از نظراتتون هم ممنون، راضی به زحمت نبودیم! چی میگم!؟

واسه ی اینکه کمتر چرت و پرت بگم بهتره برم سر اصل مطلب!:

 تبلیق ببخشید تبلیغ کرم جوانی!

خانمه رو نیگاه کن، اصلا تقییر ببخشید تغییر نکرده!

اینم یه نقاشیه که یه دختر ۱۳ ساله کشیده!

 عجیبح نه؟! ( عجیبه نه؟!)

اینم کار دست خودمه، تشویق نفرمایید!

خجالت زده کردین منو!

يا مي دانيد چه شغلي براي شما مناسب تر است و چه كارهايي را مي توانيد بهتر از سايرين انجام دهيد؟

برج حمل (فروردين)
متولدين اين ماه دوست دارند زندگي، كار، تفريح و...همه چيز خود را متنوع و مهيج كنند. از آنجا كه عاشق تنوع و هيجان هستند، براي كارهايي مثل تبليغات، رسانه هاي گروهي، طراحي مُد، و معماري مناسب هستند. متولدين فروردين در كارهايي كه نيازمند خلاقيت است بسيار موفق خواهند بود.


برج ثور (ارديبهشت)
متولدين اين ماه درياي صبر و بردباري هستند. فقط كافي است منابع و فرجه كاري را به آنها بدهيد تا سر موقع كار را به خوبي برايتان انجام دهند، و اصلاً هم برايشان مهم نيست كه آن كار چقدر خسته كننده ملالت آور بوده. اين افراد بانكدارها، دانشمندها، حسابدارها و معلم هاي خوبي خواهند شد، چون اينكارها نيازمند صبر و استقامت است.

برج جوزا (خرداد)
متولدين اين ماه منبع انرژي هستند، و از صبر كردن هم خسته نمي شوند (مثل متولدين ماه ارديبهشت). از اينرو نيازمند حرفه هايي هستند كه در آن فرد بايد روي پاي خود بايستد. آنها مكتشفين، مترجمين، و هتلدارهاي خوبي مي شوند چون اين كارها مستلزم انرژي و نيروي فراوان است. اين افراد حتي اگر 5 سال هم از شروع كار يك پروژه بگذرد، انرژي خود را از دست نمي دهند.

برج سرطان (تير)
متولدين اين ماه شنوندگان بسيار خوب و براي دردودل فوق العاده هستند. اين افراد طبيعتاً براي شغل هايي كه نيازمند ارائه ي پند و اندرز است مثل مشاوره، حقوق، روانشناسي، روانپزشكي و تدريس بسيار مناسب هستند. اينها افرادي احساساتي هستند، به همين دليل نسبت به احساسات ديگران نيز حساس مي باشند و هر كاري از دستشان برمي آيد براي رفع درد و رنج ديگران انجام مي دهند.

برج اسد (مرداد)
بشاشيت و جمع گرايي بيش از حد، و توانايي متولدين اين ماه براي القاي زندگي و حيات حتي در كسل كننده ترين موقعيت ها، باعث مي شود بتوانند رهبران فوق العاده اي شوند. اين افراد همچنين در شغل هايي كه در آن نياز به تحرك، انگيزش و خلاقيت زياد است هم موفق خواهند شد. رسانه هاي گروهي، تدريس، هنر، و تبليغات از جمله كارهايي است كه به خوبي از عهده ي آن برمي آيند. آنها همچنين مي توانند رئيس جمهور، مدير و رئيس و ويراستارهاي فوق العاده اي شوند.


برج سنبله (شهريور)
تكيه كلام متولدين اين ماه "تجزيه و تحليل كن!" است. با توجه به همين علامت كارهايي به آنها داده شود تا بتوانند اين نياز دروني خود را براي تحقيق و تحليل ارضاء كنند. تحقيقات، اكتشاف، آزمايشات و تحقيقات پزشكي بهترين شغل هاي مناسب براي آنهاست.


برج ميزان (مهر)
اين افسونگران خوش زبان در زمينه هايي قابليت دارند كه بتوانند از اين سرمايه ي خدايي خود استفاده كنند. متولدين اين ماه بهترين سياستمداران، مشاوران تحصيلي و آموزشي، دلالان، و مشاوران خواهند بود. آنها افرادي منصف و بااخلاق هستند، و در شغل هاي كه نيازمند قضاوت و انصاف است نيز بسيار موفق خواهند شد.


برج عقرب (آبان)
متولدين اين ماه افرادي بسيار فردگرا هستند. آنها دوست دارند به سبك و مرام خود كار كنند و كسي در كار آنها دخالت نكند. به طور خلاصه بگويم، از رئيس و آقا بالا سر داشتن متنفرند. آنها مي توانند موسسان شركت، تاجران، مديران، مشاوران خوبي باشند.


برج قوس (آذر)
متولدين اين ماه عاشق مسافرت و دوستيابي هستند و بسيار خوش صحبت هستند. به خاطر همين خصوصيات و ويژگي ها مي توانند در كارهايي مثل فروشندگي موفق شوند. آنها همچنين برنامه ريزان و بازاريابان موفقي خواهند بود. در هر كاري كه با مشتري و ارباب رجوع سروكار داشته باشد، آنها موفق خواهند بود.


برج جدي (دي)
متولدين اين ماه اشتياق چنداني براي انجام كارهاي بزرگ ندارند، و دوست دارند به حال خود باشند. آنها با اشياء و لوازم بيجان رابطه ي بهتري برقرار مي كنند تا آدم ها. شغل هاي مورد علاقه ي آنها كارهاي نرم افزاري كامپيوتر، و مهندسي فناوري اطلاعات است. آنها مكانيك ها و تعميركارهاي خوبي خواهند شد.

برج دلو (بهمن)
متولدين اين ماه افرادي ترقي خواه، پيشرو و آينده نگر هستند. بهتر است آنها در قسمت برنامه ريزي و سرپرستي شركت به كار گمارده شوند. علاوه بر اينها، آنها ستاره شناسان، فالبينان، و طالع بينان بسيار خوبي خواهند شد. بله، آنها بيش از ساير مردم مي توانند آينده نگري كنند.

برج حوت (اسفند)
متولدين اين ماه دنباله روهاي بسيار خوبي هستند. آنها مي توانند با كمك گرفتن و پيروي از كتاب راهنما، دشوارترين كارها را هم انجام دهند. آنها نايب رئيس جمهور، نايب وزير و نايب رئيس و معاونان خوبي خواهند شد.

خوب دوستای خوبم دیگه فکر کنم واسه امروز بس باشه.

دوستتون دارم و منتظر نظراتتون هستم. بوس بوس بای بای

 
 

چهارشنبه 25 شهریور1388

خیش خیش

اینم تقدیم به کیمیای عزیزم...

سلام سلام سلام!

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟! چه خبرا؟

خوش میگذره؟! آقا من که رفتم زیر کامیون!!!

منظورم اینه که تصادف کردم و چند روز بیمارستان بودم!

پست امروزم هم مختص به تصادف کردنمه!

اقا با کامیار رفته بودیم چندتا کتاب مربوط به دانشگاه رو بخریم

اتفاقا اونجا هم یکی از بچه های دانشگاه که با هم لج بودیم

هم بود! جفتمون رفتیم سر قفسه و کتاب مورد نظر رو برداشتیم

حساب کردیم و با کامیار رفتیم بیرون!

رفتیم وایسادیم وقتی چراغ قرمز شد از خط عبور پیاده

داشتیم رد میشدیم که یهو یه ماشین اومد و زد به پای بنده!

و من مردم!

خداروشکر یارو وجدانش بیدار بود و منو کامی رو انداخت بالاو

رسوندمون بیمارستان، خداروشکر فقط پام شکسته بود و بعد

یه عمل کوچولو پام خوب شد!

منم از آقاهه گذشتم و اونم رفت!

پایان

اتل متل توتوله!

و اما چندتا عکس واسه بچه های خوبی که اومدن و نظر دادن!

آخی! چقدر بامزن!

نازی ! چقدر خوشمله ان!

عشق گیلاسی!

گیلاس قلبی!

آخی! بیچاره ماهیه!

 کور کردی ماهی بیچاره رو!

حالا اینو نگاه کن!وای نگاش کن!

من عاشق این دوتا عکسم! وای خدا!


و حالا یه داستان باحال!

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
همه ساكت ميشوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند
مرد: بله بفرماييد
زن: سلام عزيزم منم باشگاه هستي؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم
زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر
زن:مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم
مرد:چنده؟
زن:شصت هزار دلار
مرد:باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه
زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره
مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش
زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.
مرد:خداحافظ
مرد گوشي را قطع ميكند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره ميشوند
بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟
؟


خوب خوب خوب! امیدوارم خوشتون اومده باشه!

راستی امروز یه تولد هم داریما!

تولد وبلاگ ویرگولی...

www.virgooly.blogfa.com

تولد تولد تولدش مبارک!...تولد تولد تولدش مبارک!...تولد تولد تولدش مبارک!...


اینم از این! خوب! دوستای خوبم ، منتظر نظراتتون هستم!

بای بای!

 
 

پنجشنبه 5 شهریور1388

شلپ شولپ

سلام سلام به دوستای گل و خوشگلم

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

امروز میخوام یکمی متفاوت بزنم!

از داستان خبری نیستا!


نمیدونم میخوام چی نویسم، ولی خوب میخوام یه تغییری بدم!

اول از همه میریم سراغ:

"عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید

اما از درون احساس گرما کنید

چون در قلبتان به هم نزدیکید."

عشق امانت با ارزشي ست که هرکس آن را در قلبش نگه مي دارد

 براي همين است که هر وقت بخواهي عشقت را از کسي پس بگيري

 بايد قلبش را بشکن

وصیت نامه ی عشق

 ای کسانی که مامور کفن و دفن من هستید من را در تابوت سیاهی

بگذارید تا همه بدانند که

سیاه بخت بودم  وچشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند چشم به راه بودم و

یک دستم را باز بگزارید تا همه بدانند که دست خالی از این دنیا رفتم و

عکس معشوقم را بالای سرم بگذارید تا همه بدانند عاشق بودم

و قالب یخی را به صورت صلیب در اورید و بالای سرم قرار دهید

 تا با اولین تابش خورشید اب شود به جای مادر برایم گریه کند......


خوب... میدونید اصلا ژست عشقولانم نمیاد دیگه! چیکار میشه کرد؟

من همش دارم بندری میرقصم!

اصولا توی وجود من فقط شادی و رقصه!

شما هی دختر خانم قرتی شدی که شلوارتون تنگه؟!

وای... ببخشید اشتباهی شد!

خوب الان پستم خیلی متفاوت شد؟!

میدونید؟ چی رو؟ هیچی بابا! اکس خوردم اینجوری شدم!

راستی آقای کرکس خان ( کامیار جونمممم) هم خوبه!!!

حوصله ی وب نویسی نداره!

البته منم کم کم داره حوصلم سر میرها!

در ضمن، یه سایت آپلود به من بدید! به خدا خسته شدم از بس

توی این xs.to رفتم و پیغام داد که نمیگیره!!

جونه من بگو چی بنویسم؟!

آخی راستی مایکل جکسون مرد! ( انجمن حمایت از عقب افتادگان!)

یکم صبر کنید یه سایت آپلود توی یاهو پیدا میکنم!

به افتخار یاهو!


راستی اینا هم یه سری عکسن که جومونگ  اومده بود تهران!

برای شماها که عاشق جومونگید!

منکه نیستم!

خوب بود؟


 خووووب حالا میرسیم به چندتا عکس بامزه!

خوب بید؟

عجیبه ها!!

این تخمه مرغه ها!!

اقاجون خانم جون سیگار نکشید دیگه! اه...

سیگار کشیدن ممنوع!

ایول بابا!

این عکس فقط جنبه ی شوخی داره! قصد توهین به کسی هم ندارم!

یه روز دنیا عوض میشه، میگی نه نگاه کن!

خیلی هم خوب!

موش بخوره تورو!

الهی! چه لبخندی زده!

وای خدا من عاشق این عکسم! بوووس

اینم یه عکس ناز نازی! خوشگله نه؟!

یکی ماله من یکی ماله تو یکی ماله...

امیدوارم خوشتون اومده باشه!

و امیدوارم که یکم پستم فرق کرده باشه!

دوستتون دارم فعلا بای بای...

آخی!...

 

 
 

دوشنبه 19 مرداد1388

بیب بیب قام قام

سلام سلام سلام صدتا سلام.

خوبید خوشید سلامتید؟!

امروز با دست پر اومدم، خدا کنه عکسا باز بشه!

اول از همه براتون چندتا عکس میذارم:



خوب خوشتون اومد؟!


اینم یه فیلمه که من عکساشو با خلاصه ی داستان

رو براتون میذارم.

گرگ و میش

گرگ و میش فیلم فوق العاده دیدنی و زیبا از عشق یک دختر جوان بسیار زیبا به پسری عجیب و غیر انسانی.این پسر قدرت های منحصر به فردی دارد که او را در حد گرگ خطر ناک ساخته.اما دختر همچون میشی رام خود را به این پسر میسپارد ولی پسر به خاطر غرایز خود او را...


خوب خوشتون اومد؟!

منکه دارم از عصبانیت میترکم! اینجا قاطی کرده!

خوب بریم سر داستانمون!


قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

 

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.

 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم


بای بای دوستای گلم

 

 
 

پنجشنبه 25 تیر1388

قام قاممممممممممم

سلام سلام سلام.

خوبید؟

میدونم که منتظرید بگم خوشید ؟ سلامتید؟

خوب گفتم! چرا رنگی نمینویسم؟!

اینم به خاطر شماها! خوب!

چرا اینقدر کسلم؟! چرا؟!

اصلا چرا دوباره تشریف مبارکم رو اوردم؟!

اومدم چون ...

عزیزم وبلاگت واقعا قدیمی و مزخرف شده

 هیچ چیز جدیدی نداره یکم از وبلاگ های بقیه یاد بگیر واقعا از تو انتظار نداشتم

 و برات خیلی متاسفم

یلدا جون واقعا ذوق مرگم کردی با نظرت!

عزیزم اولا سعی کن که به هیچ کس نگی که وبت قدیمی و مزخرفه.

چون شخصیتت رو نشون میدی، دوما اگه وبلاگم چیز جدیدی نداره

چون که من از عید شایدم قبل تر نیومدم

حتی هیچ کدومتون هم نپرسیدید کجایی و برای چی نمیای.

سوما،وب من با وب بچه های دیگه ( که واقعا برای وبشون زحمت میکشن)

فرق داره، من واسه دل خودم پست میذارم. هرچی دوست داشته باشم.

دوستم ندارم از وبهای دیگه تقلید کنم، از دوستای گلمم هیچی یاد نمیگیرم

چون من منم، هرکی منو یا وبم رو میخواد همینجوری بخواد.

چهارما واقعا ناراحتم که برای من متاسفی، چون من برای تو متاسفم.

منم از تو، دوست خوبم، انتظار نداشتم همچین کاری بکنه.

من وبلاگ مزخرف و قدیمیم رو دوست دارم، از دوست نداریش، بالای

صفحه یه شکل مربع شکله که قرمز رنگه و با سفید یه ضربدر کشیده

میتونی روی اون کلیک کنی و ازش بیای بیرون.

قلبم شکسته و با چسب دوقلو هم نمیچسبه!

امیدوارم این پست رو بخونی....


مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..

كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده

 كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم "

و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ،

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل

ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو.

روز مادر مبارک...


http://sosol.blogfa.com/

برگرفته شده از دوست خوبم غزی غزی غزی

http://chocolatebox.blogfa.com

که اونم از این دوست خوبم گرفتدش.


امید وارم از این داستان یه درسی گرفته باشید.


مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

روز پدر مبارک...


http://chocolatebox.blogfa.com/

دوست خوبم الا


امیدوارم نظر بهم بدین، منتظرتونم.

( کاملیا بدون نیشخند میسر نمیباشد.)

 

 
 

یکشنبه 27 بهمن1387

تولوپ لوتوپ

سلام سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟!

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان بابا خوبن؟! دوست ها چطور؟!

راستی راستی :

 ولنتاین مبارک

چی واسه دوست دختراتون خریدید؟؟!

اخه اینم کادو بود گرفتی ، این اجر نوش جانت...

حالا بیخیال بریم سر موضوع اصلی مون


یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کار بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) .

خلاصه الهی بمیرم برای ای دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی

مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ......

مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟

روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند

مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ......

سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته :

خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی

شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........

سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!!

ش***ا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد .

زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی

که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره .

همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ...

سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند


<<مرد بزرگ کسی است که در سینه قلبی کودکانه داشته باشد.>>


مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .
- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .
دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "
- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .
دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .
- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.
- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .
با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "
- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟
دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.
- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.
پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟
- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟
- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .
دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .
- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .
- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.
دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:
- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.
دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.
-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .
سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .
-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .
- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟
- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .
دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:
-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .
سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :
- بفرماييد.
ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.
- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .
پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.
- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .
- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .
دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ،دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . پاسخ داد:
- بله؟
صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .
- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .
- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟
- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .
- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟
- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...
- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ                    


چطور بودند؟! خوشتون اومد؟

 خیلی جالب بودند نه؟!     ببخشید یکم کم بود!!!

منکه خودم رسما خیلی خوشم اومده! راستی...

تا یادم نرفته بگم که برام یه سایت اپلود عکس هم

معرفی کنید! خودم همیشه میرم  xs.to

اما خوب نیست پنج تا در میون میگیره! 

خوب خوب خوب کاری ندارید؟!

منتظر نظراتون هستم.

خداحافظ....

 
 

جمعه 11 بهمن1387

دنگ بنگ بنگ دنگ...

یک ، دو ، سه ، امتحان میکنیم.

سلام سلام سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان بابا خوبن؟!

اهل محل خوبن؟! کاسب های محله چطورن ؟!

با درس و مشق چیکار میکنید؟! معدلتون چند شد؟!

راستی احوال معلماتون چطوره؟! سوزن میذارید زیر صندلی؟!

بریم سر اصل مطلب ، راستی از نظرات خوبتون هم ممنونم!

کدام: عشق؟ ثروت؟ موفقیت؟

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
 
 
ازت متشکرم دوست همیشگی من
 
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود . یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .

اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!
 
 
پسری کوچک...
 
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌ رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه.
 
بازیگر
 
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .
به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود... حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقیه مردم!!!
خرید معجزه
 
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!
 
جوک جوک جوک جوک
 
چند نفر داشتن غذا ميخوردن يهو يكيشون ميتركه بهش ميگن خوش به حالت سير شدي
 
جيگرم با جيگرت 2تاميشه جيگرتو موش نخوره......جيگرم تنها ميشه
 
يه نفر دو سال رفت سربازي بعدازدوسال كارت پايان خدمت ميدن ميگه من كه اينو دارم به من گواهينامه بديد
 

يارو ميره دكتر ميگه من شبا خواب ميبينم با خرا فوتبال بازي ميكنم و دكتره ميگه اين قرصا رو بخور و يارو ميگه ميشه از فردا بخورم امشب فيناله

خوب خوب خوب
امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه.
ببخشید نتوستم عکس بذارم .
فعلا بای تا های و چای

 
 

یکشنبه 22 دی1387

بولنگ بولنگ گوپس گوپس

سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چیکارا میکنید؟!

خوش میگذره؟! با امتحان ها چطورید؟ امتحان ندارید، چطورید؟!

امروز 22 دی ماهه!ببینید چقدر باهوش شدم!

یکم هنوز از دستتون ناراحتم!! اخه انصافه؟! فقط دوتا نظر؟!

بازم از اونایی که بهم نظر دادن ممنونم ،جناب احسان موسوی،

یه انسان وکیمیا،همون طور که تو پست های قبلی گفتم، بابا توروخدا

بهم بگید چی بذارم تو وبلاگم، چیکار کنم؟! همین جوری خوبه؟!

بده؟! چیه؟! در ضمن از اقا سجاد هم خیلی ناراحتم.

بهش دوتا نظر دادم بهش گفتم اپم ولی نیومد!خیلی ناراحتم کرد

جدی جدی به نظر خودتون سه تا نظر بسه؟!!

نه واسه وبلاگ خودم به طور کلی، ولی به هرحال خوشحال شدم

چون احتمال میدادم که تعداد نظرات ۰ باشه! منظورم از ۰ همون

صفر خودمونه! اینجا خیلی معلوم نیست! خوب بیخیلی...میسوزیم و

میسازیم، بازم مثل همیشه با عکس و داستان و جوک اومدم


 

ماه محرم را به همه شما دوستان تسلیت میگویم...


داستان

مادری براي ديدن پسرش ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه

پسرش با يك هم اتاقي دختر ‎زندگي ميكند. كاري از دست او  بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي

 مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. پسر كه فكر

مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم

كه من و اون فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يك هفته بعد‎زمانی که مادرش به تهران رفت  ،دختره پيش او آمد و گفت : " از وقتي كه

مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ "

"خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن

نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران

برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، پسرت

وز بعد ، پسر، يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با دختره

رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او

در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان

داستان

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیرنیست.

داستان

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه

يکديگررا دوست داشتند...

زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم...

مرد جوان : نه، اينجوري بهتره ...

زن جوان : خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگي که منو دوست داري...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : منو محکم بگير...

زن جوان : خوب حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر

خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.....

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسيکلت با

ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن

ترمزموتورسيکلت رخ داده ، يکي از دو سرنشين زنده مانده و ديگري

درگذشت، مرد جوان که از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود ،پس

بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوست دارم را از زبان او

بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

داستان

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !


جوک

يه روز يه كانگورو بچش گم ميشه . ميره پيشه پليس ميگه اقاي پليس جيبمو زدن .

يكي بدو بدو از جهنم مياد بيرون. ميگن چرا داري فرار ميكني؟ميگه آخه جهنم آتيش گرفته.

هوا شناسي گفت برف باعث يخ زدن گلها شده ! منم اومدم ببينم گل من حالش چطوره؟

مادره به بچه اش ميگه پسرم اگه قول بدي ديگه دزدي نكني به بابات ميگم برات يه دوچرخه به دزده

یارو سیگارش خاموش میشه هلش میده روشن میشه


عکس ، برای منٌت کشی...

برای اقایون



برای خانم ها



خوب خوب خوب امیدوارم که از این پست خوشتون اومده باشه و بنابر

نظرات دوستمون کیمیا 

پست رو بیشتر کردم ، به قول کیمیا بای بای تا های های

 

 کریسمس مبارک...

 

 
 

جمعه 6 دی1387

دو دو دو دورو....

 سلام سلام صدتا سلام...

به شما نوزاد ها، شما کودکان، شما نوجوانان، شما جوان ها

شما افراد مُسن، شما پیر ها و همه و همه و همه...

نه قهر بودم نه هیچی!!! ویندوز کامپیوترم پاک شده بود

حالا امروز بعد از یک ماه و نیم! که تقریبا هیجده روز دیگه میشه دو ماه

اومدم حالا امیدوارم شماها مثل همیشه باشین و بهم سر بزنید.

نبینم برید و پشت سرتون هم نگاه نکنید!...

 راستی راستی ۹ اذر تولدم بود... تولدم مبارک...

کادو ها رو رد کنید بیاد ببینم ، نکنه یادتون رفته؟!

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک...

 در ضمن همه ی عید ها رو بهتون تبریک میگم ایشاالله که موفق باشین.

تولدم مبارک

   

اینم کادوی شما به من !!!!!!!

 


خوب خوب خوب حالا یکم بریم داستان بخونیم.

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."

 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .
استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ در عوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد.
اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ،برآیید ...
 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی

 همین است ...

 

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"  حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد

 


من که اینا رو خوندم کلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه...


پیام بازرگانی

دل من با دل تو خورده گره، ای بی ادب دلتو باز کن که دلم درد گرفت!!!!


خوب خوب خوب

سر بلند و دراز باشید بای بای...

 
 

جمعه 24 آبان1387

تالاپ تولوپ

سلام سلام سلام...

یه سلام مخصوص خدمت شما دوستای خوبم...

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان اینا خوبن؟!

بابا اخه دلتون میاد نگید که من چی بذارم تو وبم؟!

نامردا؟! خوب بگین دیگه!

حالا بیخیال! یه کاریش میکنیم!

»جوک«

از تركه سوال مي كنن اگه تو دريا بيفتي و يه نهنگ دنبالت كنه چيكار مي كني؟تركه مي گه:مي رم بالاي درخت....مي گن اخه وسط دريا درخت كجا بود؟؟؟؟؟ميگه:مجبورم مي فهمي....مجبورم

زن و شوهري جوان بر اثر گاز گرفتگي جان باختند همشهري عزيز تا بوس هست گاز چرا؟

زن یه ترکه بهش می گه شوهر همسایه، هر روز صبح که می خواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمی کنی؟
ترکه می گه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمی شناسم
...

سه تا ديوونه روميبرن ختم تا ببينن خوب شدن يانه دوتاشون ميزنن وميرقصن سومي اروم نشسته بوده رييس بيمارستان فكركردخوب شده گفت تو چرا نميرقصي ديوونه گفت اخه من عروسم

به يارو ميگن نظرت راجع به زلزله چيه؟ ميگه : خوبه فقط وقتش كمه

غضنفر دو تا بلوك سيمانی رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته می‌برده بالای ساختمون ،صاحب‌ كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داری،‌ چرا اينا رو ميگذاری رو كولت ؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتم رو اذيت می كرد !

ترکه ميره دستشويي و در مي زنه. يه عربه مي گه: اهم... ترکه مي‌گه: حالا اسمت چيه؟ عربه ميگه: محمد حسن خليل. وحید مي‌گه: اي پدرسوخته‌ها، سه تايي رفتين توالت؟


سالها پیش ، جوانی بنام موگو در چین زندگی می کرد که با سنگ شکنی زندگی اش را می گذراند . جوان نیرومندی بود اما از سرنوشتش راضی نبود و شب و روز شکوه می کرد . آنقدر به خدا شکوه کرد که سرانجام فرشته نگهبا نش ظاهر شد و گفت :" تو سالمی و زندگی دارازی در پیش داری . همه جوان ها با کاری مثل تو شروع می کنند پس چرا تو شکایت می کنی ؟"

مو گو پاسخ داد : " خدا با من منصف نبوده فرصتی برای رشد به من نداده ."

فرشته نگران شد به درگاه خدا رفت و از او کمک خواست تا انسان تحت حمایت او روحش را از دست ندهد .

خداوند گفت : آن گونه با شد که خواهی .

هر آرزوی مو گو بر آورده خواهد شد .

روز بعد موگو در حال سنگ شکستن ،کالسکه جواهرنشان اشراف زاده ای را دید و به تلخی گفت :چرا نمی شود من هم یک اشراف زاده باشم ؟

فرشته با خوشحالی عظیمی گفت : " چنین باشد ! "

و موگو صاحب قصری با شکوه و ثروت فراوانی شد . یک روز عصر هوا خیلی گرم بود ؛ موگو حتی زیر چتر آفتا بی اش هم عرق می ریخت . متوجه شد که مو قعیتش اصلا جالب نیست با لاتر از امپراتورها  و شاهزادگان خورشید بود از هیچکس اطاعت نمی کرد ، او پادشاه حقیقی بود .

نالید :آه فرشته من ! چرا نمی توانم خورشید باشم ؟

فرشته که سعی می کرد اندوهش را از آن همه جاه طلبی پنهان کند اعلام کرد : " پس چنین باشد !"

و موگو همانطور که می خواست  خورشید  شد . همانطور که در آسمان می در خشید و تحسینش می کردن که می تواند به میل خود گندم ها را برساند یا آنها را بسوزاند ،نقطه سیاهی به طرف او آمد و بزرگ شد . مو گو متو جه  شد که یک تکه ابر است . ابر جلو او را گستر د و دیگر نتوانست زمین را ببیند .

مو گو فریاد زد :فرشته ! ابر از خورشید نیرومند ترا ست ! سرنو شت من این است که ابر باشم !"

فرشته پاسخ داد : چنین باشد !

 مو گو به یک تکه ابر مبدل شد و فکر کرد سرانجام به رویا یش رسیده است . خورشید را پوشاند و فریاد زد : "من نیرومندم ."

امواج را شوراند و غرید :من شکست نا پذیرم .

اما در ساحل متروک اقیانوس ، سنگ خارای عظیمی را دید که به اندازه دنیا قدمت داشت . موگو فکر کرد که سنگ او را به مبارزه می طلبد و تو فانی بر انگیخت که دنیا تا آن زمان ندیده بود . امواج عظیم به سوی سنگ هجوم بردند اما سنگ محکم و پا برجا سر جایش ماند .

مو گو فریاد زد : فرشته سنگ از ابر قوی تر است .

و موگو به سنگ خارا تبدیل شد . از خودش می پرسید :"حالا دیگر کی

می تواند مرا شکست دهد ؟ من قوی ترین موجود جهانم !"

وموگو به سنگ خارا تبدیل شد . از خودش می پرسید :" حالا دیگر کی

می تواند مرا شکست دهد ؟ من قوی ترین موجود جهانم !"

و سالها گذشت تا این که یکروز موگو احساس کرد تیشه تیزی دربدن سنگی اش فرورفت، درد عظیمی در بدنش پیچید ،انگار بخشی از بدن سنگی اش زخم برداشته بود . بعد صدای ضربات محکم و مداومی را شنید و دوباره درد در بدنش پیچید . 

همان طور که داشت از درد دیوانه می شد نا لید :

فرشته ! کسی می خواهد مرا بکشد ! او از من قوی تر است ، می خواهم مثل او باشم ! "

فرشته گریان اعلام کرد : "چنین باشد !"

و موگو دوباره شروع کرد به شکستن سنگ


تیجه اخلاقی : به همینی که هستی راضی باش...


مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین  می رسند ، باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.مرد از فرشته پرسید : شما دارید چکار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم . مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته  ی بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یک فرشته با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ، نا الطاف و رحمات خدا را توسط پیک هایی به بندگان زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته !!! مرد با تعجب پرسید : شما اینجا چکار می کنید و چرا بیکاری ؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا را بفرستند ولی تنها عده ی کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟! فرشته پاسخ داد : کار مشکلی نیست ، فقط باید بگویند:  " خدایا متشکرم "


نتیجه اخلاقی: اقا جون مگه زورت میاد بگی خدایا متشکرم؟!


خوب خوب خوبــــــــــــــــــ امید وارم از این پست خوشتون اومــــــــــده باشه

بای بای وای وای های بای تا بعد...

 
Blog Skin