سلام سلام سلام
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
چه خبرا؟ چیکارا میکنید؟ خوش میگذره؟ یه وقت به ماها سر نزنیدا
امروز براتون که داستان قشنگ گذاشتم.
برو حالشو ببر ...هه هه
***********
خوابم نمی برد.یعنی دوست ندارم بخوابم.دوست دارم تا صبح بیدار بمانم.هنوز باورم نمی شود.هنوز هیچ چیز باورم نمی شود.نه مرگ پدر نه قرض و بدهی و نه...
اولین روزی که با مامان و بابا و مهدی امدیم تا خانه را ببینیم یادم می اید.یادم هست از همان لحظه ی اول با مهدی سر اتاق ها دعوایمان شد و اخر سر هم اتاق بزرگ تر مال من شد.چقدر خوشحال بودیم که با ان پول کم توانسته بودیم خانه بخریم.گرچه بابا مجبور شد کمی پول قرض بگیرد اما، خب،ارزشش را داشت.
مامان خوشحال بود.بابا از او خوشحال تر.بالاخره بعد از هفده سال مسناجری صاحب خانه شده بودند.
اما حالا که یاد ان روز ها می افتم ارزو می کنم ای کاش هیچ وقت این خانه را نمی خریدیم.ای کاش بابا به خاطر قسط ها مجبور نمی شد ،ساعت های بی کاریش را در پیک کار کند و بعد...
اشک دم چشم هایم جمع می شود.دستانم را زیر سرم می گذارم و به سقف خیره می شوم.پنجره باز است و پرده کنار.نور کمرنگی از کوچه روی سقف افتاده است.چشم هایم می سوزند.قطره اشکی ارام از گوشه ی چشمم می لغزد و روی بالشم می افتد.
به فردا فکر می کنم.به خانه ی جدید. قطره های اشک یکی پس از دیگری از روی گونه هایم سر می خورند.ملافه را روی صورتم می کشم.
* * *
با صدای کارگرها از خواب بیدار می شوم.وسایل خانه را یکی یکی بیرون می برند.به مامان نگاه می کنم.نگران وسایل است تا سالم بمانند.
مهدی ارام،گوشه ای از اتاق نشسته است و بیسکویت می خورد.خانه خالی شده است و فقط موکتی که روی ان من و مهدی نشسته ایم مانده است.
به دیوارها نگاه می کنم،چه قدر میخ!چه قدر جای عکس!چیزی توی گلویم سنگینی می کند.مامان به اتاقم می اید.باید برویم.باید برویم خاه ی جدید.باید با دیوارهای اتاقم خداحافظی کنم،با میخ های روی دیوار.
* * *
مامان از کارگرها تشکر می کندو دستمزدشان را می دهد.کارتن ها ، روی هم وسط یک اتاق کوچک چیده شده است.مهدی خوشحال است.توپ پلاستیکی اش را بر می دارد به طرف حیاط می دود.مامان چادرش را از روی سرش بر می دارد، گلوله اش می کند و روی پشتی های تکیه داده شده به دیوار پرتش می کند.
به من نگاه می کند.لبخند کوتاهی میزند و بعد ارام می گوید:"خانه کوچکی است.اما زیاد بد نیست.فقط چند سال می مانیم...بعد یک خانه ی بهتر پیدا می کنیم."
چیزی نمی گویم.به چهره ی خسته اش نگاه می کنم.انگار چند سال پیرتر شده است.لبخند می زنم.مامان با دیدن لبخندم خوشحال می شود.بعد در حالی که به درو دیوار و پنجره ها نگاه می کند می گوید:"فردا به داداش سعیدم می گویم دوستش را بیاورد و شیشه های شکسته پنجره اتاق را عوض کند.خ.دم هم چند قوطی رنگ می گیرم و با هم دیوار ها را رنگ می زنیم."
از روی زمین بلند می شوم . دست هایم را می تکانم و وسایل را از توی کارتن ها در می اورم.مامان هم به طرفم می اید و کمکم می کند.
* * *
شب است.رو به روی تلویزیون نشسته ام.مجری خیره به دوربین،تندو تند متنی را می خواند.خسته می شوم. تلویزیون را خاموش می کنم.
مامان در اشپز خانه غذا می پزد.مهدی هم مشغول نوشتن مشق هایش است.بغض غریبی گلویم را فشار می دهد.همیشه از این احساس بدم می امد.این که نخواسته بغضی مهمانت باشد.طاقت نمی اورم.دفترم را بر می دارم و به حیاط می روم.نسیم که به صورتم می خورد، انگار بهتر می توانم نفس بکشم.چراغ حیاط را روشن می کنم و زیر درخت سیب می نشینم.
دلم برای روز های گذشته تنگ است.برای روز هایی که بابا در کنارمان بود.صفحه ای از دفترم را باز می کنم و مدادم را از لای ان بر می دارم.
می خواهم امشب فقط از بابا بنویسم.اما نمی دانم چه باد بنویسم.بی اختیار شروع به نوشتن می کنم...
...هوئا خنک شده است.باد می وزد.شاخه های درخت می رقصد.سیب قرمزی کنارم می افتد.به اسمان نگاه می کنم.ستاره ها چشمک می زنندو بعد تکه ابر بزرگی جلوی ماه را می گیرد.
یک قطره روی دفترم می افتد.یک قطره روی دستم و یک قطره روی پیشانی ام و...مامان صدایم می کند.بلند می شوم.سیب را از روی زمین بر می دارم و دفترم را باز می کنم.میان نوشته هایم-روی کلمه ها-شکل یک سیب را می کشم.
باران تند تر می بارد.مامان هنوز صدایم می کند.به طرف اتاق می دوم.دفترم خیس خیس شده است.
********
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه.
۱- نسرین
و از کسانی هم که نظر دادن ممنونم.