تبليغاتX
منگولی جات
   
منگولی جات
منو اون توی دنیا چی داریم غیر یه وبلاگ؟!
 
 
آرشيو مطالب

هفته سوم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته سوم مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته چهارم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته دوم مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته چهارم فروردین 1387

____________________
منگولات اخیر

پوچی پاچی پو

خیش خیش

شلپ شولپ

بیب بیب قام قام

قام قاممممممممممم

تولوپ لوتوپ

دنگ بنگ بنگ دنگ...

بولنگ بولنگ گوپس گوپس

دو دو دو دورو....

تالاپ تولوپ

____________________
پیوند ها

kOchOlO

ترانه ها... (همه چی داره..)

ورود دختران ممنوع!

برای همه...

دانشگاه پیام نور

ابریشم ( اسی جون)

وروجکی با کفش های کتانی

جایی شبیه قلب من

گوجه سبز ترش

حنا دختری در مزرعه

سیروش ( پر از خنده)

دخـــــتر مشرق زمین

فوتبال... رپ... کشتی کجو...

یه وبلاگ پر از چیزای جورواجور

ویرگولی...

شوک!...

دختر آریایی

کشتی کج

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

جمعه 24 آبان1387

تالاپ تولوپ

سلام سلام سلام...

یه سلام مخصوص خدمت شما دوستای خوبم...

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چه خبر مبرا؟! خوش میگذره؟! مامان اینا خوبن؟!

بابا اخه دلتون میاد نگید که من چی بذارم تو وبم؟!

نامردا؟! خوب بگین دیگه!

حالا بیخیال! یه کاریش میکنیم!

»جوک«

از تركه سوال مي كنن اگه تو دريا بيفتي و يه نهنگ دنبالت كنه چيكار مي كني؟تركه مي گه:مي رم بالاي درخت....مي گن اخه وسط دريا درخت كجا بود؟؟؟؟؟ميگه:مجبورم مي فهمي....مجبورم

زن و شوهري جوان بر اثر گاز گرفتگي جان باختند همشهري عزيز تا بوس هست گاز چرا؟

زن یه ترکه بهش می گه شوهر همسایه، هر روز صبح که می خواد از خونه بره بیرون زنش رو بوس می کنه، تو چرا این کار رو نمی کنی؟
ترکه می گه: آخه من که زن همسایه رو خوب نمی شناسم
...

سه تا ديوونه روميبرن ختم تا ببينن خوب شدن يانه دوتاشون ميزنن وميرقصن سومي اروم نشسته بوده رييس بيمارستان فكركردخوب شده گفت تو چرا نميرقصي ديوونه گفت اخه من عروسم

به يارو ميگن نظرت راجع به زلزله چيه؟ ميگه : خوبه فقط وقتش كمه

غضنفر دو تا بلوك سيمانی رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته می‌برده بالای ساختمون ،صاحب‌ كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داری،‌ چرا اينا رو ميگذاری رو كولت ؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتم رو اذيت می كرد !

ترکه ميره دستشويي و در مي زنه. يه عربه مي گه: اهم... ترکه مي‌گه: حالا اسمت چيه؟ عربه ميگه: محمد حسن خليل. وحید مي‌گه: اي پدرسوخته‌ها، سه تايي رفتين توالت؟


سالها پیش ، جوانی بنام موگو در چین زندگی می کرد که با سنگ شکنی زندگی اش را می گذراند . جوان نیرومندی بود اما از سرنوشتش راضی نبود و شب و روز شکوه می کرد . آنقدر به خدا شکوه کرد که سرانجام فرشته نگهبا نش ظاهر شد و گفت :" تو سالمی و زندگی دارازی در پیش داری . همه جوان ها با کاری مثل تو شروع می کنند پس چرا تو شکایت می کنی ؟"

مو گو پاسخ داد : " خدا با من منصف نبوده فرصتی برای رشد به من نداده ."

فرشته نگران شد به درگاه خدا رفت و از او کمک خواست تا انسان تحت حمایت او روحش را از دست ندهد .

خداوند گفت : آن گونه با شد که خواهی .

هر آرزوی مو گو بر آورده خواهد شد .

روز بعد موگو در حال سنگ شکستن ،کالسکه جواهرنشان اشراف زاده ای را دید و به تلخی گفت :چرا نمی شود من هم یک اشراف زاده باشم ؟

فرشته با خوشحالی عظیمی گفت : " چنین باشد ! "

و موگو صاحب قصری با شکوه و ثروت فراوانی شد . یک روز عصر هوا خیلی گرم بود ؛ موگو حتی زیر چتر آفتا بی اش هم عرق می ریخت . متوجه شد که مو قعیتش اصلا جالب نیست با لاتر از امپراتورها  و شاهزادگان خورشید بود از هیچکس اطاعت نمی کرد ، او پادشاه حقیقی بود .

نالید :آه فرشته من ! چرا نمی توانم خورشید باشم ؟

فرشته که سعی می کرد اندوهش را از آن همه جاه طلبی پنهان کند اعلام کرد : " پس چنین باشد !"

و موگو همانطور که می خواست  خورشید  شد . همانطور که در آسمان می در خشید و تحسینش می کردن که می تواند به میل خود گندم ها را برساند یا آنها را بسوزاند ،نقطه سیاهی به طرف او آمد و بزرگ شد . مو گو متو جه  شد که یک تکه ابر است . ابر جلو او را گستر د و دیگر نتوانست زمین را ببیند .

مو گو فریاد زد :فرشته ! ابر از خورشید نیرومند ترا ست ! سرنو شت من این است که ابر باشم !"

فرشته پاسخ داد : چنین باشد !

 مو گو به یک تکه ابر مبدل شد و فکر کرد سرانجام به رویا یش رسیده است . خورشید را پوشاند و فریاد زد : "من نیرومندم ."

امواج را شوراند و غرید :من شکست نا پذیرم .

اما در ساحل متروک اقیانوس ، سنگ خارای عظیمی را دید که به اندازه دنیا قدمت داشت . موگو فکر کرد که سنگ او را به مبارزه می طلبد و تو فانی بر انگیخت که دنیا تا آن زمان ندیده بود . امواج عظیم به سوی سنگ هجوم بردند اما سنگ محکم و پا برجا سر جایش ماند .

مو گو فریاد زد : فرشته سنگ از ابر قوی تر است .

و موگو به سنگ خارا تبدیل شد . از خودش می پرسید :"حالا دیگر کی

می تواند مرا شکست دهد ؟ من قوی ترین موجود جهانم !"

وموگو به سنگ خارا تبدیل شد . از خودش می پرسید :" حالا دیگر کی

می تواند مرا شکست دهد ؟ من قوی ترین موجود جهانم !"

و سالها گذشت تا این که یکروز موگو احساس کرد تیشه تیزی دربدن سنگی اش فرورفت، درد عظیمی در بدنش پیچید ،انگار بخشی از بدن سنگی اش زخم برداشته بود . بعد صدای ضربات محکم و مداومی را شنید و دوباره درد در بدنش پیچید . 

همان طور که داشت از درد دیوانه می شد نا لید :

فرشته ! کسی می خواهد مرا بکشد ! او از من قوی تر است ، می خواهم مثل او باشم ! "

فرشته گریان اعلام کرد : "چنین باشد !"

و موگو دوباره شروع کرد به شکستن سنگ


تیجه اخلاقی : به همینی که هستی راضی باش...


مردی خواب عجیبی دید. او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین  می رسند ، باز میکنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند.مرد از فرشته پرسید : شما دارید چکار می کنید؟ فرشته در حالیکه داشت نامه ای را باز می کرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم . مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته  ی بزرگی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یک فرشته با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ، نا الطاف و رحمات خدا را توسط پیک هایی به بندگان زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته !!! مرد با تعجب پرسید : شما اینجا چکار می کنید و چرا بیکاری ؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب تصدیق دعا را بفرستند ولی تنها عده ی کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟! فرشته پاسخ داد : کار مشکلی نیست ، فقط باید بگویند:  " خدایا متشکرم "


نتیجه اخلاقی: اقا جون مگه زورت میاد بگی خدایا متشکرم؟!


خوب خوب خوبــــــــــــــــــ امید وارم از این پست خوشتون اومــــــــــده باشه

بای بای وای وای های بای تا بعد...

 
Blog Skin