تبليغاتX
منگولی جات
   
منگولی جات
منو اون توی دنیا چی داریم غیر یه وبلاگ؟!
 
 
آرشيو مطالب

هفته سوم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته سوم مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته چهارم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته دوم مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته چهارم فروردین 1387

____________________
منگولات اخیر

پوچی پاچی پو

خیش خیش

شلپ شولپ

بیب بیب قام قام

قام قاممممممممممم

تولوپ لوتوپ

دنگ بنگ بنگ دنگ...

بولنگ بولنگ گوپس گوپس

دو دو دو دورو....

تالاپ تولوپ

____________________
پیوند ها

kOchOlO

ترانه ها... (همه چی داره..)

ورود دختران ممنوع!

برای همه...

دانشگاه پیام نور

ابریشم ( اسی جون)

وروجکی با کفش های کتانی

جایی شبیه قلب من

گوجه سبز ترش

حنا دختری در مزرعه

سیروش ( پر از خنده)

دخـــــتر مشرق زمین

فوتبال... رپ... کشتی کجو...

یه وبلاگ پر از چیزای جورواجور

ویرگولی...

شوک!...

دختر آریایی

کشتی کج

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه 22 دی1387

بولنگ بولنگ گوپس گوپس

سلام سلام سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چیکارا میکنید؟!

خوش میگذره؟! با امتحان ها چطورید؟ امتحان ندارید، چطورید؟!

امروز 22 دی ماهه!ببینید چقدر باهوش شدم!

یکم هنوز از دستتون ناراحتم!! اخه انصافه؟! فقط دوتا نظر؟!

بازم از اونایی که بهم نظر دادن ممنونم ،جناب احسان موسوی،

یه انسان وکیمیا،همون طور که تو پست های قبلی گفتم، بابا توروخدا

بهم بگید چی بذارم تو وبلاگم، چیکار کنم؟! همین جوری خوبه؟!

بده؟! چیه؟! در ضمن از اقا سجاد هم خیلی ناراحتم.

بهش دوتا نظر دادم بهش گفتم اپم ولی نیومد!خیلی ناراحتم کرد

جدی جدی به نظر خودتون سه تا نظر بسه؟!!

نه واسه وبلاگ خودم به طور کلی، ولی به هرحال خوشحال شدم

چون احتمال میدادم که تعداد نظرات ۰ باشه! منظورم از ۰ همون

صفر خودمونه! اینجا خیلی معلوم نیست! خوب بیخیلی...میسوزیم و

میسازیم، بازم مثل همیشه با عکس و داستان و جوک اومدم


 

ماه محرم را به همه شما دوستان تسلیت میگویم...


داستان

مادری براي ديدن پسرش ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه

پسرش با يك هم اتاقي دختر ‎زندگي ميكند. كاري از دست او  بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي

 مسعود هم خيلي خوشگل بود.

او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. پسر كه فكر

مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم

كه من و اون فقط هم اتاقي هستيم‎ . "

حدود يك هفته بعد‎زمانی که مادرش به تهران رفت  ،دختره پيش او آمد و گفت : " از وقتي كه

مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ "

"خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."

او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن

نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران

برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، پسرت

وز بعد ، پسر، يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با دختره

رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او

در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان

داستان

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بیابیم كه تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه كردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را دیدم كه با خوشرویی و لبخندی كه وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"پاسخ دادم: "البته كه می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یك شوهر پولدار پیدا كنم، ازدواج كرده یك جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یكی دارم."پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یك كافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كردیم، او در طول یكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پیدا می‌كرد، او عاشق این بود كه به این لباس درآید و از توجهاتی كه سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌كرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت كردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را كه او به ما گفت، فراموش نخواهم كرد، وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌كرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی میكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم كرد، اما به من اجازه دهید كه تنها چیزی را كه می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنیم چون كه پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا كه از بازی دست می‌كشیم، تنها یك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا كنید.""ما عادت كردیم كه رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یكسال در تخت خواب و بدون هیچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هركسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد كردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.""متأسف نباشید، یك فرد سالخورده معمولاً برای كارهایی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، كه برای كارهایی كه انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند، یك هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت كرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز كه با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد كه هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی كه می‌توانید باشید، دیرنیست.

داستان

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند. آنها عاشقانه

يکديگررا دوست داشتند...

زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم...

مرد جوان : نه، اينجوري بهتره ...

زن جوان : خواهش مي کنم من خيلي مي ترسم...

مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگي که منو دوست داري...؟

زن جوان : دوست دارم،حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : منو محکم بگير...

زن جوان : خوب حالا مي شه يواشتر بري...؟

مرد جوان : باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر

خودت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.....

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود، برخورد موتورسيکلت با

ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن

ترمزموتورسيکلت رخ داده ، يکي از دو سرنشين زنده مانده و ديگري

درگذشت، مرد جوان که از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود ،پس

بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوست دارم را از زبان او

بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

داستان

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !


جوک

يه روز يه كانگورو بچش گم ميشه . ميره پيشه پليس ميگه اقاي پليس جيبمو زدن .

يكي بدو بدو از جهنم مياد بيرون. ميگن چرا داري فرار ميكني؟ميگه آخه جهنم آتيش گرفته.

هوا شناسي گفت برف باعث يخ زدن گلها شده ! منم اومدم ببينم گل من حالش چطوره؟

مادره به بچه اش ميگه پسرم اگه قول بدي ديگه دزدي نكني به بابات ميگم برات يه دوچرخه به دزده

یارو سیگارش خاموش میشه هلش میده روشن میشه


عکس ، برای منٌت کشی...

برای اقایون



برای خانم ها



خوب خوب خوب امیدوارم که از این پست خوشتون اومده باشه و بنابر

نظرات دوستمون کیمیا 

پست رو بیشتر کردم ، به قول کیمیا بای بای تا های های

 

 کریسمس مبارک...

 

 
Blog Skin