تبليغاتX
منگولی جات
   
منگولی جات
منو اون توی دنیا چی داریم غیر یه وبلاگ؟!
 
 
آرشيو مطالب

هفته سوم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته سوم مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته چهارم بهمن 1387

هفته دوم بهمن 1387

هفته چهارم دی 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته چهارم مهر 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته سوم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته سوم مرداد 1387

هفته دوم مرداد 1387

هفته چهارم تیر 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته چهارم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته چهارم فروردین 1387

____________________
منگولات اخیر

پوچی پاچی پو

خیش خیش

شلپ شولپ

بیب بیب قام قام

قام قاممممممممممم

تولوپ لوتوپ

دنگ بنگ بنگ دنگ...

بولنگ بولنگ گوپس گوپس

دو دو دو دورو....

تالاپ تولوپ

____________________
پیوند ها

kOchOlO

ترانه ها... (همه چی داره..)

ورود دختران ممنوع!

برای همه...

دانشگاه پیام نور

ابریشم ( اسی جون)

وروجکی با کفش های کتانی

جایی شبیه قلب من

گوجه سبز ترش

حنا دختری در مزرعه

سیروش ( پر از خنده)

دخـــــتر مشرق زمین

فوتبال... رپ... کشتی کجو...

یه وبلاگ پر از چیزای جورواجور

ویرگولی...

شوک!...

دختر آریایی

کشتی کج

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه 17 شهریور1387

میگ میگ

سلام سلام سلام
خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
چه خبرا؟
مامان بابا خوبن؟
بچه های محله؟
همسایه ها؟
خودت چطوری؟؟
خوبی؟
به من چه؟
بیخیال...
خوب خوب خوب
قالب جدیدم مبارک مبارک ...

مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!
 
برداشته شده از وبلاگ مجتبی خان

خوشتون اومد؟
حالا یه مطلب باحال دیگه...

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
 
برداشته شده از وبلاگ دوست خوبم  خاله سوسکه

 
خوشتون اومد؟ واقعا به نظر خودم جالب بود.
یکی از دوستان نظر دادن که خاطرات رو بیشتر کنم.
چشم ایشاالله پست بعدی خاطره به همراه چاشنی های دیگه

خوب دیگه.
پایان پست امروز.
تا پست بعد :
بای بای...
 

 
Blog Skin